ترمه نابم
دل نوشته های من
با اومدنت لبخند خدا رو یه بار دیگه دیدم...با لطافتی از جنس حریر...


نازنین دخترم...ترمه شیرین زبانم...

چند ماهی میشه که شروع به گفتن بعضی کلمات کردی و هر روز که میگذره تلاشت برای یادگیری بیشتر میشه.با صدای زنگ تلفن در هر حالتی باشی از جا می پری و میگی"الو خاله"...آخه خاله محدثه مهربونت هر روز به ما زنگ میزنه و تو هم به این مهر خاله عادت کردی و هر کی زنگ بزنه فکر میکنی خاله محدثه است.وای از اون وقتی که تلفن هم به دستت برسه,برمیداری و شروع به راه رفتن و صحبت کردن می کنی:"الللوو خااله..اللو..آدی بیدی بیدی هاه هاه نه نه بیده نه نه...."و آخرش به زور تلفنو ازت میگیریم...

عصر که بابا مجتبی از سر کار میاد و کلید میندازه و در رو باز میکنه چنان جیغی میزنی و هیجانی میشی که نگو... "بابا... باباهی.. "و خودتو تو آغوش بابا میندازی.نمیدونی بابا چه عشقی میکنه و خستگی اش همونجا فراموش میشه عسلکم...

اسم منو هم که مرتب تکرار میکنی:مامان... مامانییی...و دنبال سرم راه می افتی.ازت غافل بشم روی مبل میری و میخوای لامپ روشن کنی."روش(روشن)و خا(خاموش)"خیلی از این کار لذت میبری...
![]()
صدای بعضی حیوانات هم یاد گرفتی و می گی.ترمه گربه میگه چی؟"مینو مینو مینو" زنبور میگه چی؟"بییز بییز"هاپو میگه چی؟"هاپ هاپ"ببعی میگه:"بع بع" و فورا روی زمین زانو میزنی و بع بع کنان حرکت میکنی و میخندی بره کوچولوی من...
بعضی روزها که هوا خوبه با هم میریم پارک.جای لباسهاتو بلدی و خودت دونه دونه میاری تا بپوشونمت.چشمت که به بالکن می افته میگی "کل"یعنی گل و میخوای بری و گلها رو بوس بدی.آخه تازگی ها هر چیزی رو دوست داشته باشی میبوسی.مخصوصا دوست جدید و جون جونی این روزات که تو خواب و بیداری,تو خونه و ماشین و بیرون,کنار سفره غذا,توی تاب تاب و....هر جا فکرشو کنی باید همراهت باشه.حتی وقتی گرسنه ای و شیر میخوای اول اون باید شیر بخوره و اون کسی نیست جز عروسک کوچولوت"نازلی"عزیز که شما اونو "آزلی" صدا میکنی با لحنی شیرین و خاص ...آی آزلی رو میکشی.

هر روز هم باید مطالعه داشته باشی.عاشق کتابات هستی و با علاقه زیاد ورق میزنی و اسم شکل هایی که میشناسی رو میگی.مثلا توپ,کل,آب,نی نی و...یه کتاب داری به نام "خرسی بازیگوشی کرده"که پانیا جون برای تولدت هدیه داده.چند روز پیش که اونو برات میخوندم یه دفعه گفتی"خط خط"(به فتح خ و ط)اول متوجه نشدم اما خوب که دقت کردم متوجه منظورت شدم.توی کتاب یه جا عکس تلویزیون بود و کنارش سیم و پریز برق و تو عزیزم میگفتی"خطر"و انگشتای کوچولوت رو بالا و پایین می آوردی...

اجزای بدنت رو هم یاد گرفتی و میگی.ترمه چشمت کو؟دستتو به چشم من فرو میکنی و میگی"تش"ترمه گوش ات کو؟دستتو میذاری روی گوشت و میگی"گو"ترمه دماغت کو؟"دما"ترمه دستت کو؟"د"به فتح دال.ترمه پاهات کو؟پاتو بالا میاری و میگی"پااا"همه اینارو با هیجان جواب میدی و برای خودت دست هم میزنی عروسکم....

از شیرین زبونیات هر چی بگم کمه.عشق میکنم وقتی یه چیزی رو یاد میگیری,وقتی یه کلمه رو تکرار میکنی.وقتی خنده کنان تو خونه جست و خیز میکنی.وقتی منو صدا میکنی.ترمه خیلی دوستت دارم مامانی....ببخش که گاهی دعوات میکنم...ببخش که گاهی ....ببخش نازنینم....دوستت دارم نازنینم...


دختر کوچولوی مامان,ترمه ی زیبا روی من...
هر سال با اومدن روز مادر خیلی دلتنگ و دلگیر میشدم.حتی به کسانی که پیام میدادن و روز زن و مادر رو تبریک میگفتن میگفتم :امروز که روز من نیست روز مامان هاست...الان که اینهارو مینویسم بغض گلومو فشار میده و اشکهام جاریه.الان سومین ساله که خدا جواب دل شکستمو با وجود تو نازنینم داده و امسال صدای قشنگ*مامان*گفتنت توی خونه طنین انداز میشه. دعا میکنم که خدای مهربون به حق این روز عزیز به همه اونهایی که آرزوی مادر شدن دارن یه هدیه آسمونی بده و دل همه از وجود فرزندشون شاد بشه...آمین.
میلاد گل خوشبوی پیامبر حضرت فاطمه(س)و روز مادر مبارکباد.
.gif)


آرزوی دیروز من,ترمه تازک تن من...
چند روزه که تن نازک و کوچکت تب دار و مریض شده.نمیدونی چی کشیدم نازنینم.آخه 4 تا از مرواریدهای کوچولوت میخوان با هم بیان بیرون و حسابی اوضاعتو به هم ریختن.چند روز پیش خاله محدثه مهربونت ما رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرد با عنوان"آمین برای آرزوها"که تو این بازی باید از 3 تا از دوستان وبلاگی دعوت به این بازی جالب کنی و در عین حال آرزوی خودت رو هم بنویسی.من که تازه موفق شدم خاطرات عیدت رو برات ثبت کنم و تو این چند روز هم که تمام فکر و ذکرم بهبودی تو نازنینم بوده.تو این چند روز خیلی فکر کردم.به گذشته,به حال و به آینده.گذشته رو که مرور کردم دیدم که تو قشنگم" آرزوی دیروزم" بودی که خدای مهربون امروز اونو برآورده کرده و تو نازنینم رو به من و بابا مجتبی بخشیده.آرزویم برای حال و آینده سلامتی و خوشبختی و شادکامی همه اونهایی است که دوستشون دارم و عاقبت به خیر شدن و با دست پر به دیدار محبوب رفتن است.شنیده ام که "آنانکه پاره های روح خویش را برای التیام به دیگران می دهند از همه به خدا شبیه ترند"...نازنینم آرزو میکنم که:"شبیه ترین به خدا باشی"
حالا من نیز به رسم امانتداری و ادب سه تا از دوستان وبلاگیمون رو به این بازی دعوت میکنم:
1_مامان عسل بانو(عسل بانو)
2_مامان نرگس(دل نوشته ها)
3_مامان آوینا(پرنسس آوینا)
امیدوارم که دعوت منو قبول کنن.




نازنین دخترم...بهار زندگی ام...
به سرعت باد ١ سال رو به سلامتی و در کنار تو نازنینم طی کردیم.سالی که پر بود از شور و شوق و امید به زندگی...عید 92 هم از راه رسید...
.gif)
.gif)
.gif)
بهار با همه زیباییهاش یه بار دیگه از راه رسید تا خدای مهربون باز هم نشانه های رحمت و قدرتشو به بنده هاش نشون بده.
.gif)
.gif)
.gif)
بر خلاف گذشته من و تو نارنینم سفرمون رو تنهایی و بدون بابا مجتبی شروع کردیم و راهی شهر و دیار بهاریمون شدیم.بهار بندر توی بهمن ماه هر سال شروع میشه و دم عید هوا رو به گرمی میره.با عمو مهدی همسفر شدیم و صبح روز جمعه ١٨ اسفند ٩١ حرکت کردیم.
.gif)
.gif)
.gif)
با دیدن دوباره عزیزانم روحی دوباره در کالبدم دمیده شد و خیلی زود غم دوری چند ماهه فراموشم شد...
اما تو نازنینم خیلی زود با همه دوست شدی و به آغوش اونهایی که دوستت دارن رفتی.بیشتر از همه با دایی رضا جور شدی و الفت گرفتی.خاله های مهربونت یکی یکی به دیدنمون اومدن و با پسر خاله هات همبازی شدی مخصوصا امیر جون و حسین جون.فکر میکنم این وابستگی به دورانی که تو عزیزم توی دلم بودی یر میگرده.چون آخرین ماه که توی دلم بودی رو خونه خاله آرزوی مهربون گذروندیم که محبتهاشو با هیچ چیز نمیتونم جبران کنم...
.gif)

١٠روز مونده به عید امیر جون توی مدرسه زمین خورد و سرش شکست.خدا رو شکر به خیر گذشت.
.gif)
29 اسفند بابا مجتبی به جمع خانواده پیوست و شادیمون کامل شد...
.gif)
روزای آخر سال که سراسر شور و هیاهوی خرید و خونه تکونی هست به سرعت گذشت
و چهارشنبه 30 اسفند 91 ساعت 14 و 31 دقیفه 56 ثانیه ,سال 1392 شمسی آغاز شد.







.gif)
سال نو رو کنار سفره پر مهر باباجون منصور و مامان پری تحویل گرفتیم...امسال جای عمه ماه و عمه ناز و عمو مهدی کنار سفره هفت سین زیبای مامان پری خیلی خالی بود.آخه عمه ماهت به اتفاق خانواده و همراهی خاله جون ناهید و عمو رضا و شادی جون پیش عمه ناز و عمو سعید رفته بودن .عمو مهدی هم که مرخصی نداشت و سر کار بود...
.gif)
نمیدونم این چه حسیه که هر سال لحظه تحویل سال یه بغض گلومو فشار میده و اشکهامو جاری میکنه.از بچگی تا الان این حس رو هر سال تجربه میکنم اما علتشو نمیدونم....شاید حسرت روزایی که از دست دادم و دیگه بر نمیگردن رو میکشم نمیدونم...
.gif)
امسال روز سوم فروردین مهمون مامان جون بودیم. سبزی بلوماهی مامان جون در نوع خودش بی نظیره. روز بنجم فروردین هم که مامان بری حلوای نذری داشت و عمه مهدخت و بردیا هم از مسافرت برگشته بودن.اون شب با بردیا حسابی آتیش سوزوندین. روز ششم فروردین هم مهمون خاله آرزو بودیم.مادر جون حسین جون و امیر جون و عمه مریم مهربونشون هم دعوت بودن.خاله یلدا و آترین جون هم بودن اما شما اون روز خواب داشتی و اصلا روی خوش نشون ندادی خوشکلم.خاله اعظم و خاله الهام و خاله عاطفه هم بودند.
عصر اون زوز اومدیم خونه مامان جون.شما برس برداشته بودی و به زور موی بچه ها رو شونه میزدی!


هفتم فروردین عازم شهر گل و بلبل "شیراز"شدیم. عصر اون روز ساعت هفت عمه ماه مهربونت نوبت آتلیه برات گرفته بود و به اتفاق بردیا جون و عمو محمد و بابا مجتبی رفتیم آتلیه.اما یه کم زود رسیدیم و تو این فاصله شما و بردیا جون از هیچ اذیتی نگذشتین...بعدش هم که با دوست وبلاگیمون "نیایش "شیرین سخن و مامان مهربونش قرار داشتیم.اما کار آتلیه یه کم طول کشید و عمه مهدخت زودتر از ما سر قرار رفت و بعد ما رفتیم.شما هم که حسابی خسته شده بودی همین که توی ماشین نشستیم خوابت برد عروسکم.

اینجا هم پیاده رو جلو آتلیه هست.

فردا شبش خیلی اتفاقی نیایش جون رو دوباره توی مرکز خرید دیدیم.

صبح روز هشتم یه سر به خواجه اهل راز زدیم.چند سالی میشد به آرامگاه حافظ نرفته بودم.شماهم که اولین بار بود اونجا رو میدیدی.خیابون رو بسته بودن و یه طرفشو سنگ فرش کرده بودن و دیگه به ماشین ها اجازه ورود داده نمیشد.خیلی شلوغ بود.شما هم که عاشق شلوغی!!!حسابی کلافه شده بودی و کنترلت خیلی سخت بود.دوست داشتی تنهایی هر جا میخوای بری...



اینجا هم که خسته شدی و در حال استراحتی!!

راضی نمیشدی بلندت کنیم...

بیچاره بابا مجتبی!!!
عصر اون روز برای عید دیدنی به خانه دایی حسین "دایی بابا"رفتیم.اولش یه کم غریبی کردی اما بعد با دایی جون حسابی جور شده بودی.مرضیه جون و امین جون و مادر بزرگ مهربونشون هم بودن.
اون روز خاله الهام همه رو توی تالاردعوت گرفته بود.که متاسفانه به مهمونی نرسیدیم.

روز دوازدهم فروردین مهمون مامان جون بودیم.دایی رضا کلید باغ دوستش رو گرفته بود و برای ناهار رفتیم اونجا.شما هم با بچه ها حسابی بازی کردی.اما نمیشد با محمد طاها تنهاتون گذاشت چون اصلا با هم کنار نمیاین و مرتب تو رو هل میداد.





روز سیزدهم مهمون خاله جون ناهید بودیم.برای ناهار به باغ دوست بابا جون منصور رفتیم.اون روز خاله ناهید زحمت کشید و موهای شما رو برای اولین بار اصلاح کرد.البته برای سرگرمی شما همه همکاری کردن که واقعا ازشون ممنونم.اون روز عمه ناز و عمو سعید هم اومده بودن.عمو رضا هم زحمت کشیدن و خاطره اولین اصلاحتو برامون ثبت کردن.







به امید اینکه همه روزهات بهاری باشه نازگلم


.gif)
.gif)
.gif)
.gif)


.gif)

.gif)

.gif)

.gif)
.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)




.gif)

* خیلی دوستت دارم فرشته کوچولوی من*

.gif)
مسافر کوچولوی من,ترمه قشنگم...
.gif)
نمیدونم کی و کجا این دل نوشته های مامان به دستت میرسه قشنگم ,اینو بدون که از وقتی همسفر جاده زندگیمون شدی به قول بابا مجتبی زندگیمون رو رنگی کردی .
ادامه مطلب
عروسک قشنگم,دختر نازم...![]()
چشم باز کردیم شش ماهه شدی عروسکم.کم کم تلاش میکردی سینه خیز به طرف چیزایی که نظرتو جلب میکردن بری.خیلی بامزه بودی.توی رورووک می نشستی و تند تند این ور و اون ور میرفتی.کافی بود من از کنارت تکون بخورم به سرعت با اسبت خودتو بهم میرسوندی.ازت غافل میشدم پای جاکفشی بودی و در قفسه هاشو تند تند باز میکردی و به کفش بابا مجتبی که میرسیدی توی بغل میگرفتی و می نشستی. لثه هات همچنان اذیتت میکردن و تمام اسباب بازیهاتو توی دهانت میکردی حتی گاهی پاهاتو بالا میاوردی و توی دهانت میکردی. الان که مینویسم دلتنگ اون روزات شدم...
.gif)

![]()

![]()

![]()

![]()
خیلی خطرناک شده بودی و نمیشد توی کریر تنهات گذاشت.فورا هول میزدی و نزدیک بود خودتو بندازی پایین .بخاطر همین کمربندتو می بستم وتو هم با تعجب نگاه میکردی کوچولوی من.

![]()
وقتی هم میخوابیدی اگه تو تخت خودت نبودی, دور و ورت باید بالشت میذاشتم چون به محض بیدار شدن چند تا وول جانانه میزدی که اگه ازت غافل میشدم از روی تخت می افتادی.

![]()

![]()

.gif)
دهم تیر 91 بود که باباجون ومامان جون و دایی رضا به اتفاق خاله آرزو و امیر جون اومدن بندرعباس.خیلی دلتنگشون بودم آخه نزدیک سه ماه ندیده بودیمشون.حسین جون و عمو محمد(بابای حسین جون و امیر جون)نیومدن چون حسین جون تازه از دبی برگشته بود و از کلاسای زبانش و فوتبالش حسابی عقب مونده بود .دایی محمد هم کلاس داشت و نیومد.خیلی جاشون خالی بود.تو این چند روز مامان جون و خاله آرزو غذای کمکی برات درست کردن و 2 هفته قبل از پایان 6 ماهگی ات غذای کمکی ات رو شروع کردیم.خیلی حریره بادام دوست داشتی و وقتی تمام میشد گریه میکردی که بازم میخوام شکموی من...
![]()

.gif)
.gif)
حسین جون یه لباس مارک خوشکل برای شما و یه لباس خوشکل هم برای مامان از دبی هدیه آورده بود.عمه جون حسین -مرضیه خانم-هم یه بلوز شلوار مارک برات هدیه فرستادن.دستشون درد نکنه.
![]()

.gif)
یه روز غروب با مامان جون اینا رفتیم کنار دریا که خیلی خوش گذشت.امیر جون با اسکوترش که تازه خریده بود حسابی بازی کرد.شما هم تو بغل خاله آرزو خوابیده بودی و پاهاتو نوش جان می کردی قشنگم.
![]()

![]()

پایان 6 ماهگی ات بازم واکسن داشتی.باز هم همراه بابا مجتبی رفتیم خانه بهداشت و واکسنتو زدیم اما این بار از درد به آغوش من پناه آوردی عزیز معصوم من...
قد و وزنت هم خوب بود و منحنی رشدت سیر صعودی داشت.

![]()

.gif)
اینم عکسهایی که توی آتلیه ازت انداختیم![]()

![]()

![]()
.gif)
دختر خوشکلم,ترمه عزیزم
5 خرداد 91 وارد پنجمین ماه از زندگیت شدی قشنگم.عاشق جغجغه هات شده بودی و با تکون دادنشون لذت می بردی.تند تند دست و پا میزدی و دستتو به طرف اشیای دور و برت دراز میکردی.با دقت هر چه تمام به کتاب قصه هات نگاه میکردی.آخه از 4 ماهگی وقتی شبها خوابت نمی برد کتاباتو(کتابایی که عمه مهدخت هدیه داده بود و کتاب پارچه ایت) میاوردم و برات میخوندم.شما هم چشمای قشنگتو از صفحات رنگارنگ کتاب بر نمیداشتی.
لثه هات شروع به سفت شدن کرده بودن و مرتب دستای کوچولوتو تا مچ توی دهانت میکردی.از دستای خودت گذشته دستای من و بابا مجتبی هم در خدمتت بودن...
خیلی شیرین و خانم شده بودی.توی کریر میخوابوندمت و جلوی در آشپزخونه میگذاشتمت.شما هم برای خودت بازی میکردی و منو نگاه میکردی.یه روز که شیر خوردی با عجله تو رو توی کریرت گذاشتم و دسته شو آوردم جلو اما دسته جا نرفته بود.همین که بلندت کردم تا ببرمت جلوی در آشپزخونه یهو با صورت نقش بر زمین شدی...وای نمیدونی چقدر ترسیدم و جیغ کشیدم اما چون فاصلت با زمین زیاد نبود خدا رو شکر چیزیت نشد و یه گریه کوچولو کردی و توی بغلم آروم گرفتی صبورم..
.




یه روز خانم حجازی _خاله شیرین مهربون-همراه موژان جون و علی کوچولو که 1 ماه از شما بزرگتره اومدن پیشمون برای شما یه لباس خوشکل آوردن.دستشون درد نکنه.

آقای طباطبایی و خاله مریم هم یه شب اومدن پیشمون و برای شما یه کیک خوشمزه و پتوی خوشکل آوردن...
.
یه روز هم خانم زیارتی_خاله افسانه مهربون_همراه مریم جون و مسیح جون و خاله معصومه مهربون اومدن دیدنت و برای شما پلاک پارسیان آوردن.ممنون خاله های مهربونم.خانم حاجی زاده هم یه روز دیگه اومدن پیشمون.درسا جون هم به اتفاق بابا و مامان مهربونش اومدن و برات کادو آوردن.
ممنون همسایه های مهربونم...
14 و 15 خرداد که تعطیلی بود بابا جون منصور و مامان پری به اتفاق خاله ناهید و عمو رضا و شادی جون اومدن پیشمون.پانزدهم تولد حضرت علی (ع)و روز پدر بود.اولین سال پدر شدن بابا مجتبی.خیلی خوشحال بودیم وبا اومدن مهمونامون خوشحالیمون دوچندان شد.چند روزی که پیشمون موندن خیلی خوش گذشت.شما هم خیلی دختر خوبی بودی و با مامان همکاری میکردی و آروم بودی!!!البته توی بغل!!شادی جون یه عروسک خوشکل برات هدیه آورده بود و مامان پری هم خرسی خانومو که خیلی دوستش داری.بابا جون منصور هم چک پول داد.دستشون درد نکنه.عمو رضا هم یه لباس چینی خوشکل برات خرید که خیلی بهت میومد. شب تولد حضرت علی به اتفاق مهمونامون برای شام به رستوران بوفه لذیذ رفتیم و شما برای اولین بار توی صندلی نشستی.



یه روز هم رفتیم کنار دریا که چون خیلی گرم بود شما بغل مامان پری توی ماشین نشستی و من و شادی جون ازت عکس انداختیم.


اینم چند تا عکس هنری که من و بابا مجتبی از شما خوشکل خانوم انداختیم...




.gif)
| Design By : Pars Skin |




