ترمه نابم

دل نوشته های من

با اومدنت لبخند خدا رو یه بار دیگه دیدم...با لطافتی از جنس حریر...

 

 

 

سومین بهار ...

ترمه زیبا روی من...بهار زندگی ام.... بهار 93 در حالی از راه رسید که قبل از اون خدای بهار,زندگی من و بابا رو با وجود گلی زیبا که تو نازنینم هستی بهاری کرده بود....خدا جونم شکرت.... یک سال سخت اما شیرین در کنار تو نازنینم سپری شد و من....من سعی کردم مادر خوبی باشم برات عزیزکم...سعی کردم حرفها و کارای خوب رو بهت یاد بدم...تمام تلاشم رو برای سلامتی و شادابی تو به کار بستم... یک هفته بعد از تولدت بلاخره از شیر گرفتمت...خیلی سخت دل کندی...خیلی بی تاب شدی....دلم میخواست به قول خاله مریم با کامی شیرین ازش جدا بشی اما نشد و صبر زرد کامت رو تلخ کرد...  جمعه 9 اسفند 92 بعد از چند ماه کار و ت...
22 ارديبهشت 1393

دختر داشتن یعنی....

دختر داشتن یعنی کمدی پر از دامن های رنگی چین چینی دختر داشتن یعنی اتاقی پر از عروسکای ریز و درشت که هروقت میری تو اتاق یه تیکه اش بره زیر پات و نفست ببره ... دختر داشتن یعنی یه میز توالت بنفش پر از کش های رنگی رنگی دختر داشتن یعنی رنگ زندگیت صورتی و بنفش دختر داشتن یعنی پچ پچ های آخر شب مادر و دختری توی یه تخت کوچیک صورتی دختر داشتن یعنی لاک های رنگی دختر داشتن یعنی تتوهای رنگ به رنگ روی بازو دختر داشتن یعنی رقص ، قر ، خنده های از ته دل ، موهای بلند ، دامن های زیبا ، کمد پر از لباس ، ناخن های لاک زده ، عروسکهای ریز و درشت ، میزتوالت پر از گل سر و گوشواره و .... دختر داشتن یعنی عشق در یک کلام ازت ممنونم که دخترم شدی ا...
23 بهمن 1392

رنگین کمان زندگی

  رنگین کمون زندگی ام....ترمه زیبای من... 5 بهمن 90 با اومدنت رنگی زیبا به زندگی من و بابا مجتبی زدی و زندگیمون رو رنگی کردی.... 2سال از اومدنت میگذره و من در کنار تو و بابا مجتبی طعم شیرین خوشبختی رو حس میکنم.... تولدت مبارک رنگین کمون زندگی ام                                     ...
23 بهمن 1392

روزهای شیرین

ترمه شکر شکنم.دختر شیرین زبانم...   امروز صبح بر خلاف روزای دیگه که با گریه از خواب بیدار میشی البته اگه منو کنار خودت نبینی,با روی گشاده بیدار شدی و منو آروم صدا زدی:مامااان...مامااااان... بعد از مراسم دستشویی و شستشوی صورت و خشک کردن, سریع کنار سفره نشستی و گفتی:غدا بخورم! منم خوشحال که میخوای سفره رو صاف کنی اما فقط نون خالی و چای عسل خوردی....اونم در حد چند تکه کوچولو... در حین خوردن یه دفعه با هیجان بلند شدی (به قول بابا مجتبی هیجان کاذب) و گفتی:مامان من شهر بازی دوس دارم! من:شهر بازی کجاست عزیزم؟ چند لحظه تامل کردی و جواب دادی:پارک!!! 1 ساعت بعد حین درست کردن ناهار برات سیب زمینی چیپس کردم شاید بخ...
12 دی 1392

یلدا مبارک....

ترمه ی نازنینم...دخترک زیبای من... این دومین شب یلدایی است که با تو جشن میگیریم.تویی که با اومدنت شبهای تار  من و بابا مجتبی رو به سپیده  روشنایی و امید پیوند زدی.   یلدای امسال میزبان عموی مهربونت عمو مهدی بودیم.نمیدونی چقدر از شمعهای روشن و هندوانه ذوق کردی و هیجانی شدی.امشب تولد باباجون منصور هم بود.تلفنی تولدش رو تبریک گفتیم.خیلی دلم میخواست امشبو در جمع بزرگ خانواده و در کنار بزرگترهامون باشیم اما... چند روزپیش از بازار برای تزیین لباست روبان خریدم .میخواستم لباس امشبتو خودم  برات درست کنم .وقتی پوشیدی خیلی خوشت اومد و میخواستی مرواریدهای روشو بکنی!!!تل موهاتو هم عمه مهدخت مهربونت برای ش...
1 دی 1392

ترمه و اسکوترش...

ترمه نازنینم اوایل آبانماه  بابا جون منصور و مامان پری همراه عمو مهدی اومدن پیشمون.مامان پری یه جاروبرقی خوشکل از مشهد سوغات آورده بود و عمو مهدی یه خوک کوچولو که اسمشو خارخاری گداشتی و خیلی دوستش داری.باباجون منصور هم برای شما و بردیا جون اسکوتر خرید.همیشه بچه های پارک رو که اسکوتر سوار بودن با شوق نگاه میکردی و دلت میخواست بچه ها اسکوترشون رو بهت بدن.از اونجایی که توان سوار شدن و هدایتشو نداشتی من و بابا مجتبی برات نخریدیم تا یه کم بزرگتر بشی. خیلی زود یاد گرفتی سوار بشی و کنترلش کنی. القصه....همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسیم که عمه ماه مهربونت دیروز پیام داده بود که : " سلام زن دایی جون. الان با مامانم عک...
12 آذر 1392

خودم بلدم....

  ترمه شیرین بیانم...قند و عسلم... دیشب سر میز شام بابا مجتبی میخواست غذا دهنت بگذاره که با اعتراض قاشق رو از دستش گرفتی و محکم و با ادا گفتی:"خودم بلدم"!!! من و باباچند ثانیه اینجوری بودیم و بعد هر دو   .... امروز وقتی از خواب بیدار شدی سراغ کالسه(کالسکه)ات اومدی تا سوارش بشی.اولش مامان مامان میکردی سوارت کنم اما بعد از چند لحظه قلق کار دستت اومد و فاتحانه گفتی:"خودم میتونم" و من:  قربونت برم که از الان مستقل عمل می کنی....   حسینیه بانک ملی...       شبهای اول تا هفتم محرم امسال بندر بودیم و روز هشتم برای عزاداری سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) پیش مامان جونات رفتیم...
4 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ترمه نابم می باشد