ترمه نابم

دل نوشته های من

با اومدنت لبخند خدا رو یه بار دیگه دیدم...با لطافتی از جنس حریر...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392ساعت 3:00 توسط مامان اطهر

ترمه زیبا روی من...بهار زندگی ام....

بهار 93 در حالی از راه رسید که قبل از اون خدای بهار,زندگی من و بابا رو با وجود گلی زیبا که تو نازنینم هستی بهاری کرده بود....خدا جونم شکرت....

niniweblog.com

یک سال سخت اما شیرین در کنار تو نازنینم سپری شد و من....من سعی کردم مادر خوبی باشم برات عزیزکم...سعی کردم حرفها و کارای خوب رو بهت یاد بدم...تمام تلاشم رو برای سلامتی و شادابی تو به کار بستم...

niniweblog.com

niniweblog.com

یک هفته بعد از تولدت بلاخره از شیر گرفتمت...خیلی سخت دل کندی...خیلی بی تاب شدی....دلم میخواست به قول خاله مریم با کامی شیرین ازش جدا بشی اما نشد و صبر زرد کامت رو تلخ کرد... 

niniweblog.com

جمعه 9 اسفند 92 بعد از چند ماه کار و تلاش بابا مجتبی و جمع و جور کردن وسایل خونه ,به خونه جدیدمون نقل مکان کردیم...خیلی سخت از دوستان و همسایه های خوبمون دل کندی و هنوز بهونه میگیری که بریم خونه اون یکیمون....بریم پیس پانیا...پیس محمد مهدی....بریم پیس بته ها(بچه ها)...

پانیا جون و ترمه خانم...

niniweblog.com

بهار امسال رنگ و بوی دیگه ای داشت برامون.در سومین روز از آغاز فصل بهار,دایی رضا هم فصل جدیدی از زندگی اش را با شاهزاده خانم رویاهاش آغاز کرد...و تو نازنینم سرشار و سرمست از شادی و شوق بودی در کنار بچه ها و من خوشحال از شادی تو....

ادما همیشه دوست دارن تو لحظات شاد زندگی شون همه عزیزان و دوستانشون کنارشون باشن اما گاهی شرایط اونجوری که دلت میخواد و دوست داری رقم نمیخوره و همیشه حسرت یه چیزایی به دلت میمونه.اینو میگم که اگه یه روز تو همچین شرایطی بودی محکم باشی و مثل مامان زود نشکنی نازنینم....

niniweblog.com

خیلی وقت بود خاطرات شیرین با تو بودنم رو ثبت نکرده بودم و چقدر دلتنگ اینجا شده بودم.تو این مدت خیلی بزرگ و خانوم شدی عزیزم.بعد از عید خیلی دلتنگ بودی و بیقراری میکردی.یه روز بغل ات کردم و توی راهرو راه افتادم.دونه دونه دم در خونه همسایه ها می ایستادیم و من سراپا گوش میشدم تا صدای نی نی یا بچه ای رو بشنوم که بیاد و باهات دوست و همبازی بشه.داشتیم با نا امیدی به خونه یر میگشتیم که صدای دو تا بچه رو شنیدیم  و بلاخره همیازی جدید پیدا کردی.

پری ناز و امیر حسین .چند روز پیش از اینچا رفتن....

پری ناز و امیرحسین

niniweblog.com

پایین خونه جدیدمون یه دونه پارک هست که بیشتر عصر ها رو میریم اونچا تا بازی کنی.این روزها هم که هوا گرم شده بیشتر توی خونه سرگرم ات میکنم اما از اونجا که روزا خیلی طولانی ان باز هم حوصله ات سر میره و ....

عاشق سی دی خاله ستاره هستی و روزی دست کم 20 بار تکرارشو میبینی.از همه قسمت هاش خوشت میاد الا "بره آوازه خوان"و ب گریه ازم میخوای که ردش کنم و میگی :خوشم نمیاد.میگم جرا ؟میگی بره میترسه!

روزها به سرعت میگذرن و هر روز شوق اینو دارم که تو نازنینم یک روز بزرگتر میشی...

niniweblog.com

اسفند 92

اولین مهمانان خونه جدیدمون عمه جون مهدخت و بردیا جون بودن که با اومدنشون دلتنگی تو نازنینم کمتر شد..

 

niniweblog.com

niniweblog.com

مهرزاد جون و ترمه خانم..

niniweblog.com

آرشام همسایه و همبازی ترمه خانم...

ماشین آرشام...

niniweblog.com

خرداد 93.علی جون.حسین عزیزم.آلا خانم.امیر جون.ترمه خانم...در حال مسواک زدن دسته جمعی...

niniweblog.com

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

قیصر امین پور

niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 ارديبهشت 1393ساعت 7:13 توسط مامان اطهر|

دختر داشتن یعنی کمدی پر از دامن های رنگی چین چینی

دختر داشتن یعنی اتاقی پر از عروسکای ریز و درشت که هروقت میری تو اتاق یه تیکه اش بره زیر پات و نفست ببره ...

دختر داشتن یعنی یه میز توالت بنفش پر از کش های رنگی رنگی

دختر داشتن یعنی رنگ زندگیت صورتی و بنفش

دختر داشتن یعنی پچ پچ های آخر شب مادر و دختری توی یه تخت کوچیک صورتی

دختر داشتن یعنی لاک های رنگی

دختر داشتن یعنی تتوهای رنگ به رنگ روی بازو

دختر داشتن یعنی رقص ، قر ، خنده های از ته دل ، موهای بلند ، دامن های زیبا ، کمد پر از لباس ، ناخن

های لاک زده ، عروسکهای ریز و درشت ، میزتوالت پر از گل سر و گوشواره و ....

دختر داشتن یعنی عشق در یک کلام

ازت ممنونم که دخترم شدی

ازت ممنونم که بهم دختر دادی ....

ادامه رو ببین نازنینم...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1392ساعت 16:17 توسط مامان اطهر|

 

رنگین کمون زندگی ام....ترمه زیبای من...

5 بهمن 90 با اومدنت رنگی زیبا به زندگی من و بابا مجتبی زدی و زندگیمون رو رنگی کردی....

2سال از اومدنت میگذره و من در کنار تو و بابا مجتبی طعم شیرین خوشبختی رو حس میکنم....

تولدت مبارک رنگین کمون زندگی ام

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1392ساعت 2:54 توسط مامان اطهر|

با اومدنت لبخند خدا رو یک بار دیگه دیدم....با لطافتی از جنس حریر....

نوشته شده در شنبه 5 بهمن 1392ساعت 12:23 توسط مامان اطهر|

ترمه شکر شکنم.دختر شیرین زبانم...

 

امروز صبح بر خلاف روزای دیگه که با گریه از خواب بیدار میشی البته اگه منو کنار خودت نبینی,با روی گشاده بیدار شدی و منو آروم صدا زدی:مامااان...مامااااان...

بعد از مراسم دستشویی و شستشوی صورت و خشک کردن, سریع کنار سفره نشستی و گفتی:غدا بخورم!

منم خوشحال که میخوای سفره رو صاف کنی اما فقط نون خالی و چای عسل خوردی....اونم در حد چند تکه کوچولو...

در حین خوردن یه دفعه با هیجان بلند شدی (به قول بابا مجتبی هیجان کاذب)

و گفتی:مامان من شهر بازی دوس دارم!

من:شهر بازی کجاست عزیزم؟

چند لحظه تامل کردی و جواب دادی:پارک!!!

1 ساعت بعد حین درست کردن ناهار برات سیب زمینی چیپس کردم شاید بخوری.بعد نیم ساعت اومدم دیدم چند تا دونشو خوردی.گفتم:ای وای ترمه چرا چیپستو نخوردی؟

:نیخوام!(نمیخوام)

من:پس تو چی می خوری؟

:من سما خودم!!!(من سرما خوردم)

بعد از ظهر که از خواب بیدار شدی.صدای پسر همسایه رو شنیدی که داد می زد.دوان دوان اومدی کنار پنجره:

میکالیل(میکاییل)ساکت...بابا خوابه....!!!

آخ که چقدر این روزها زود میگذرن عزیز مادر...دوستت دارم دختر نازم...

       

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1392ساعت 3:29 توسط مامان اطهر|

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

ترمه ی نازنینم...دخترک زیبای من...

این دومین شب یلدایی است که با تو جشن میگیریم.تویی که با اومدنت شبهای تار  من و بابا مجتبی رو به سپیده  روشنایی و امید پیوند زدی.

 

یلدای امسال میزبان عموی مهربونت عمو مهدی بودیم.نمیدونی چقدر از شمعهای روشن و هندوانه ذوق کردی و هیجانی شدی.امشب تولد باباجون منصور هم بود.تلفنی تولدش رو تبریک گفتیم.خیلی دلم میخواست امشبو در جمع بزرگ خانواده و در کنار بزرگترهامون باشیم اما...

چند روزپیش از بازار برای تزیین لباست روبان خریدم .میخواستم لباس امشبتو خودم  برات درست کنم .وقتی پوشیدی خیلی خوشت اومد و میخواستی مرواریدهای روشو بکنی!!!تل موهاتو هم عمه مهدخت مهربونت برای شب یلدات هدیه فرستاده بود.ممنون عمه جونم....

 

 

اینجا میخواستی شمع هارو "سوت"(فوت)کنی...

 

 

 در حال خوردن انار...

 

اولین فال امشبو عمو مهدی گرفت که خیلی جالب و زیبا بود....

 

 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و كار آخر شد

آن همه ناز و تنعم كه خزان می ‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شكر ایزد كه به اقبال كله گوشه گل
نخوت باد دی و شوكت خار آخر شد

صبح امید كه بد معتكف پرده غیب
گو برون آی كه كار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه كه در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
كه به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد كسی حافظ را
شكر كان محنت بی‌حد و شمار آخر شد...

 niniweblog.comیلدا مبارک....شاد باشی دخترم....

خیلی دوستت دارم.....

 

 

نوشته شده در يکشنبه 1 دی 1392ساعت 4:03 توسط مامان اطهر|

ترمه نازنینم

اوایل آبانماه  بابا جون منصور و مامان پری همراه عمو مهدی اومدن پیشمون.مامان پری یه جاروبرقی خوشکل از مشهد سوغات آورده بود و عمو مهدی یه خوک کوچولو که اسمشو خارخاری گداشتی و خیلی دوستش داری.باباجون منصور هم برای شما و بردیا جون اسکوتر خرید.همیشه بچه های پارک رو که اسکوتر سوار بودن با شوق نگاه میکردی و دلت میخواست بچه ها اسکوترشون رو بهت بدن.از اونجایی که توان سوار شدن و هدایتشو نداشتی من و بابا مجتبی برات نخریدیم تا یه کم بزرگتر بشی. خیلی زود یاد گرفتی سوار بشی و کنترلش کنی.

القصه....همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسیم که عمه ماه مهربونت دیروز پیام داده بود که :

" سلام زن دایی جون. الان با مامانم عکسای ترمه جونو میدیدیم برای قسمت پارک رفتنش خیلی ذوق کردم. انگار منتظر یه عکس خاص بودم که ندیدمش بعد به مامانم گفتم پس عکس ترمه با اسکوترش کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زندایی لطفا یه عکس از ترمه و اسکوترش بذارید که من مامانمو بیچاره کردم از رویای مسابقه و بازی با ترمه. مرسی..."

اینم عکس ترمه با اسکوترش.

ترمه و داداش پرویز و خرسی خانوم...

 

 این عکسو ترمه از داداشش گرفته...

 

 در حال باز کردن هدیه عمه مهناز.ممنون عمه نازم....

 

 

 

در حال نماز خواندن

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1392ساعت 11:07 توسط مامان اطهر|

 niniweblog.com

ترمه شیرین بیانم...قند و عسلم...

دیشب سر میز شام بابا مجتبی میخواست غذا دهنت بگذاره که با اعتراض قاشق رو از دستش گرفتی و محکم و با ادا گفتی:"خودم بلدم"!!! تعجبمن و باباچند ثانیه اینجوری بودیم و بعد هر دو قهقههخندهقهقهه ....

امروز وقتی از خواب بیدار شدی سراغ کالسه(کالسکه)ات اومدی تا سوارش بشی.اولش مامان مامان میکردی سوارت کنم اما بعد از چند لحظه قلق کار دستت اومد و فاتحانه گفتی:"خودم میتونم" و من:تعجبتشویق قربونت برم که از الان مستقل عمل می کنی....

niniweblog.com 

حسینیه بانک ملی...

 

 

 

شبهای اول تا هفتم محرم امسال بندر بودیم و روز هشتم برای عزاداری سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) پیش مامان جونات رفتیم.چند شب اول رو با خاله شیرین مهربون و موژان جون به حسینیه بانک ملی(محل کار خاله شیرین)رفتیم.البته بابا مجتبی ما رو میرسوند و برگشتن هم که با خاله و موژان جون بودیم. تو این شبا سینه زدن رو بلد شدی حالا بماند که اولش بجای سینه بشکن می زدی....اما کم کم یاد گرفتی...

 niniweblog.com 

استراحتگاه بین راهی 

 niniweblog.com 

روز عاشورا و تاسوعای حسینی وقتی برای عزاداری همراه بابا جون و بابا مجتبی به مراسم رفتیم خیلی عجیب ساکت شدی...آخه پارسال 10 ماهه بودی و توی بغلم خوابیدی اما امسال که بزرگتر شدی کاملا درک میکردی...قربون دل کوچولوت برم....

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com 

راستی خاله الهام هم که به مکه مشرف شده بود به سلامتی برگشت و ولیمه داد که متاسفانه بخاطر کار بابا مجتبی ما نتونستیم توی مراسمشون باشیم .اولش خیلی ناراحت بودم که نتونستم برم اما بعد پیش خودم گفتم حتما خیر بوده و اینجوری خودمو آروم کردم....خاله الهام یه لباس عروس خوشکل برات سوغاتی آورده بود که خیلی دوستش داری.یه روز که تنت کردم ازت پرسیدم :ترمه عروسی کی میخوای این لباسو بپوشی؟با خنده جواب دادی:دایی ضا(دایی رضا)و بعد هم گفتی:بابا!!!آخکلافهحالا من به تو نیم وجبی چی بگم؟؟؟!!!سوال

 niniweblog.com

 

هدیه خاله ناهید و عمو رضا و شادی جون 

(ترمه عزیزم.کمترین آرزویمان این است که با چشمان مهربانت هرگز نامهربانی های روزگار را نبینی.پیشاپیش تولدت مبارک....)

 

یه کفش چراغی ک خیلی دوستش داری.ممنون....

 

niniweblog.com 

بعضی روزا با هم میریم پارک تا به این بهونه یه کم غذا بخوری....

 

 

 

 

niniweblog.com

 اینجا میخواستی تاب خالی رو هل بدی که....

اینم نتیجه اش.... 

 

 

 niniweblog.com

 

niniweblog.com 

 

niniweblog.com

 

چند روز پیش پریدی  توی بغلم و منو بوسیدی و در همون حال گفتی:دوست دارم... 

انگار همه دنیا رو بهم هدیه دادی کوچولوی خوش زبونم... 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر 1392ساعت 3:40 توسط مامان اطهر|

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

ترمه نازنینم....

خیلی تلاش میکنم تا خاطرات و لحظه های با تو بودنمون رو ثبت کنم اما ....ببخش عزیزکم....راستی وبلاگت چندروز پیش 1 ساله شد.به امید اینکه بتونم روزهای شیرین با تو  عزیزم رو توی این وبلاگ ثبت و موندگار کنم...

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 اولین تاب سواری...

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 ترمه و داداش پرویز!!!

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

ترمه و پوشک هاش...

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 شبی که فهمیدیم اولین دندونت بیرون اومده.خونه عمه ماهت بودیم .سر میز شام.داشتم بهت آب میدادم که یه دفعه متوجه صدای تیک تیک دندونت شدم. (اولین دندونت دندون پایین سمت چپ بود.)

 

 

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

اولین سفر به عسلویه  مهر 91.عمه ناز ما رو حسابی ذوق زده کرد....

 

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 محرم 91.خونه مامان پری...

 

 مراسم شیرخوارگان حسینی...

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 تاب سواری با داداش پرویز....

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

یلدا 91.ترمه و هیراد جون

 

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

سفر به قشم به اتفاق خاله سولماز و عمو جواد و هیراد جون....

 

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

فروردین 92 ترمه و مهرزاد جون.

 

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

 

 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم

توی تنهایی هام همش به تو فکر می کنم

با تو می مونم واسه همیشه........

  

    

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان 1392ساعت 1:54 توسط مامان اطهر|

                                        با آرزروی بهترینها

نوشته شده در شنبه 4 آبان 1392ساعت 16:50 توسط مامان اطهر|


آخرين مطالب
» سومین بهار ...
» دختر داشتن یعنی....
» رنگین کمان زندگی
» ترمه نابم تولدت مبارک....
» روزهای شیرین
» یلدا مبارک....
» ترمه و اسکوترش...
» خودم بلدم....
» خاطرات جا مانده....
» شادی جون تولدت مبارک....
» مهری که گذشت...
» سومین سال مادر شدن...
» میلاد امام رضا (ع)مبارکباد...
» نی نی کوشولو....
» تعطیلات اجباری من و دخترم...
» سایت خوب....گالری کودکان
» زیباترین نقاشی خدا....
» عکسهای درخواستی عمه ماه...
» فرشته 1 ساله من در آتلیه....
» خاطرات بهمن 91
Design By : Pars Skin